جمعه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۹

در سوگ یک ساله

حالا دیگر مطمئنم همه چیز می توانست جور دیگری باشد. همان دی ماه را می گویم. دی ماه سال خشکسالی همان دی ماهی که برف نداشت! همان دی ماهی که تو با آن رفتی .

این اطمینان من چه دردی را دوا می کند وقتی که دیگر نیستی و من یک سال است که ناله می کنم برای نبودنت! همین دی ماه، نبودنت یک سال میشود همین دی ماهی که مطمئنم می کند همه چیز می توانست جور دیگری باشد حتی نبودنت...

شنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۰۹

...

روزهای زیادی است که نمی نویسم. گویی با کیبورد غریبه شدم! نمی دانم تا کی این روزها ادامه می یابد اما روزهای زیادی است که هیچ چیز مرا ترغیب به نوشتن در این صفحه نمی کند...

جمعه ۱۱ دسامبر ۲۰۰۹

این خاک از آن ماست

نه نمی آویزمش/ چون تعویذی/ بر صندوقهای سینه مان/ نه/ نمی ستایمش / چون آوازی در بغض شعرمان/ نگسسته هیچ / وجودش، قرارمان / افسونمان نکرده هیچ / چون سرزمین موعود/ چوب حراج را کوفتن/ بر سینه اش / از دل/ دیدن نمی توان/ نمی خوانیمش با نام / رازهای مگو/ در رنجهایمان/ ...

آری ما را به دندان/ چونان ریگی است خرد/ می سائیمش/ خرد خرد/ ریخته در هم/ این سرزمین معصوم را/ در زیر پای خویش/ آرام می گیریم ما / اما / بر همین خاک / پای ریشه ی گلها/ زین گونه است/ که بی درنگ/ فریاد می کشیم/ این خاک از آن ماست.

آنا آخماتوا. لنینگراد. 1961.
خانه سفید برفی.، گزیده عاشقانه های آنا آخماتوا. ترجمه مریم کمالی. تهران: روشنگران و مطالعات زنان

یکشنبه ۶ دسامبر ۲۰۰۹

روزی از آن ما...



فردا روز ماست. لینک اطلاعاتی که پس از بازداشت باید بدانید؛ کمیته حقوق بشر انجمن اسلامی پلی تکنیک را برای دوستانم می فرستم، خودم به دقت به خواندنش می نشینم! انگار که دارم جزوه ای را برای امتحان می خوانم!
کسی را از روزی که به نامش می کنند اینچنین نترساندنشان که ما را!

یکشنبه ۲۹ نوامبر ۲۰۰۹

میدان بهارستان

یک روز ابری گرفته آذر است و من رو به میدان بهارستان ایستاده ام. رو به جناب مدرس. یادم می آید همین روزها به روایت تقویم باید مرگش باشد و روز مجلس. روی صندلی چوبی اش نشسته نه! ننشسته بود کامل. نیم خیز رو به جلو. آرام نداشت. دستهایش رو به جلو. داشت خطاب می کرد، نه! داشت اعتراض می کرد. روی صندلی اش آرام نداشت. بیقرار بود روی صندلی اش.
مدرس نماد مجلس شده . روز مرگش روز مجلس است. در نزدیکترین میدان به مجلس خانه دارد و مدام مورد استناد واقع می شود از سوی ساکنان بهارستان. مجسمه مدرس هم! نماد نمایندگی !!!
از کنارش که می گذرم همینطور خیره می شوم به ژستی که از او ساخته اند برای تاریخ. به یاد 14 مرداد می افتم. 14 مرداد1285، 14 مرداد 1388. مدرس نیم خیز نشسته است. دوستش نداشتم . گرچه بارها به احترامش تمام قد ایستادم.
سوار اتوبوس می شوم. خانمی در رادیو از مدرس می گوید و شجاعتش . بر می گردم که ببینمش! دیگر رویش به من نیست. با خودم فکر می کنم، چه تنها مانده بیچاره میان این همه وکیل نان به نرخ روز خور!

چهارشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۹

عادت نمی کنیم...

عادت نکردیم. نه که نخواسته باشیم عادت کنیم. نمی شود عادت کرد. خب اصلا 5 ماه است که داریم گوش می دهیم و مخاطب این همه خبرهای کذایی مانده ایم. خبر شدیم، تیتر یک! زندگیمان خبر شد. هر روزمان. خیابانهایمان هم.. همان خیابانهایی که با آن همه سلاح، باز احساس امنیت بیشتری به تو میدهد.

مگر می شود عادت کرد! نمی شود! نه به آیات سیاه آنها عادت می کنیم نه به خبرهای سیاه تری که می سازند!
عادت نکردیم... کاش عادت نکنیم...

شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹

می ترسیدم از یادم برود...

می ترسیدم از یادم برود. نه که از یاد رفتنی باشد نه! ترسیدم دلخور شوی از من که زودتر نگفتم ! گرچه حسابت پر است پیشم از نگفتن و کار از کار گذشتن و ... اما من که نمی توانم رنجشت را تحمل کنم رفیق!

ترسیدم که این شادی در بین این همه اندوه گم شود و یادم برود بگویم نیر آمده. باورم نمی شد غزال که گفته بود مطمئن بودم کس دیگری است این نیر و آن نیر نیست. اما بود. با چشمان خودم سلامتش را دیدم همان اندک سلامتی که از قبل این همه درد حاصل کرده بود. حتی وقتی دیدمش هم تردید کردم از بس که چشمانم هم این روزها دروغ می بیند و شک می کند و ... در آغوشش گرفتم بی توجه به این همه هشدار در و دیوار از آنفلونزا و ... در آغوشش گرفتم و بغض کردم. نشناخت مرا. مهم نبود من او شناخته بودم. همان نیر بود با همان حلقه اشک همیشگی در چشمانش. می خواند گل سنگم را، گل گندون را. غزال می زد و او می خواند. سر دسته خواننده ها شده بود و من خیره شده بودم. محو این سر زندگی و آن صدای بی انتها. همان لبخند را هم داشت، همان لفظ قلم حرف زدن را، همان... خودش بود و من باور نمی کردم او هنوز باشد و اینگونه .

ترسیدم از یادم برود که بگویم من برگشتم . شنبه ها می نشینم در حیاط در اتاق و با همان آدمها کنار هم می نشینیم و حرف می زنیم و می خوانیم و چای می خوریم و... .

ترسیدم از یادم برود که بگویم نیر برای چندمین بار ایمان مرا به عظمت انسان راسخ تر کرد...